روزنامه ی شخصی مصطفی توفیقی

اصلاً بی خیال. بیا برای همین یکبار هم که شده فراموش کنیم تو با من چه کار کردی و من با تو چه کار کردم. گیریم آن خانه ی بهشتی با آن اتاقخواب دنج، حالا شده است یک خاطره ی بد؛ اصلاً آن خانه را کوبیده اند با خانه های دور و برش، برج ساخته اند. آن کوچه ی سرمست از بوی اقاقیا را –شاید- عریض کرده اند، شده خیابانی یک طرفه. گیریم همه ی این اتفّاق ها افتاده باشد، کافه انار که هست برای ملاقات کوتاهی، آخر هفته.

بغض گلویش را گرفت که خیلی وقت است کافه را تعطیل کرده اند. همه چیز را به هم ریخته بودند و  کافه چی را کشان کشان برده بودند. آن روز خودش هم آن جا بوده، با مردی که قرار بوده جای من باشد.

لااقل می شود گوشه ی خیابان هم را ببینیم که؟ مثلاً اوّل خیابان «دل» که قدم می زدیم در آن هر روز. «اسم خیابان های آن شهر عوض شده، بعد هر انقلابی، از این اتفاق ها زیاد می افتد و اتفاق می افتد آدم هایی مثل من، همه چیز را بگذارند و بروند به جایی که خاطره ای نباشد.»

آپاترید غمگینی بود که گریه نمی کرد مبادا شوهرش عصبانی شود، مردی که جای من را نگرفته بود. دقیقه ای بعد، آخرین شعر بوکفسکی را برایم خواند.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 22:37 نويسنده مصطفي توفيقي